رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

دوراهی

 پسر گلم  چند روزه که  موضوع لاتاریا ذهنم رو مشغول کرده  پسرم لاتاریا یه قرعه کشی هست  که می تونیم گرین کارت امریکا رو بگیریم  ولی  یه موسسه هست که 150 هزار تومن میگیره  تا چند روز هم مهلت داده   با عمه جونت هم مشورت کردیم  ولی 150 تومن  به نظرم زیاد باشه  من دوست دارم که بریم  تا اینده بهتری داشته باشی ولی بابایی دلیل منطق های میاره که بعضی هاشو منم قبول میکنم  نمی دونم واقعا  چند تا موقعیت دیگه پیدا شد ولی باز بابایی قبول نکرد.      امروز ناهار ماهی گذاشتم  تو کریر راحت نبودی سر میز که نشسته بودم بغلت کردم  با دستت تموم بشقابه رو پر...
22 آبان 1391

بدون عنوان

 رادوین من داره خوب میشه دیشب تا صبح اصلا سرفه نکرد خیلی خوشحالم. زیر سرش رو با بالش اوردیم بالا ت زاویه 30 درجه خوابوندیمش که نکه اب گلوش بپره تو گلوش. الان هم بردمش حموم حسابی خسته شده خوابیده  تو حموم خیلی شیطونی میکرد همه شامپوم رو ریخت زمین . با دستهای کوچولوش می خواست اب رو بگیره خیلی با مزه شده بود .   ...
22 آبان 1391

بدون عنوان

زن عشق زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی او درد میکشد و تو نگران از اینکه بچه دختر نباشد او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا میپرسند: نام پدر       ...
21 آبان 1391

بدون عنوان

 امروز صبح الهه جون زنگ زد گفت که مبین هم تب داره سرفه میکنه  بنده خدا قرار بود که بره کرمانشاه   حتی وسایلها رو هم تو ماشین گذاشته بودن ولی مبین   مریض شده بود  الهی فداش بشم . 2تای تون ضعیف میشید . تا ظهر دیدم که سرفه هات بدتر شده  با سختی تونستم وقت دکتر حبیبی که بهترین دکتر قزوین هست رو بگیرم از 3 تا 3:30 فقط وقت میده  اونم تلفنی وایییییییییییییییییییییییییییییی خیلی اشغال بود  ولی موفق شدم گفت 4 اینجا باشید اگر دیر بیاید دیگه وقتتون می پره. با عجله اماده شدیم با بابایی رفتیم نفر 5 بودیم   دکتر گفت سرما نخوردی یه ویروس  هست12 روز  طول میکشه خوب بشی گفت نگران نباشید  خیالم راحت ش...
21 آبان 1391

تشکر زیاد

مامان لارا جون واقعا ازت تشکر میکنم  بابت معرفی پماد کالاندولا. پاهای رادوین خیلی بد جوری سوخته بود هر کسی که می دید اشکش در میومد مثل تاول شده بود  الان 3 روز که استفاده میکنم واقعا پاهاش خوب شده  ممنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون دوست عزیزم ...
21 آبان 1391

پسر نازم مریض احوال هست

 قربون اون چشمهای قشنگت این چند روز که به شما و ما سخت  می گذره . تا الان 3 بار دکتر بردمت ولی هنوز خوب نشدی .  از روز 5شنبه  رفتم خونه مامی جون خیلی راحت بودم از ناهار شام گذاشتن و رسیدگی به خونه راحت بودم  اونجا مامی جون مراقبت میکرد دیگه دیشب اومدیم خونمون . سرفه هات شدید تر شده و تو چشمهای نازت اشک جمع میشه  دیشب تا صبح  3 نفری نخوابیدیم وقتی اونجوری سرفه میکنی دلم  ریش ریش میشه .  شاید امروز باز ببرمت دکتر  می ترسم دکتر بگه بستریت کنیم وای اصلا طاقتشو ندارم به هیچ عنوان .  هر چیزی رو که با قاشق بهت میدادم با ولع می خوردی اما الان از بس دارو تلخ خوردی وقتی قاشق به سمتت میاد گریه می ک...
21 آبان 1391

اولین مریضی پسر ما

 سشنبه  عصری  با مامی جون رفتم  پیش الهه جون  ماشاالله مبین هم بزرگ شده بود خیلی خواستنی شده  اونجا با هم بازی کردید بعد رفتیم بیمارستان دیدن مادر  ولی من شما رو نبردم داخل  بیچاره مادر هم به خاطره ریه هاش عملش افتاده برای دوشنبه  . سرما هم خورده دکتر اجازه عمل نداده تا دوشنبه اگه خوب بشه عمل میشه. وقتی از بیمارستان اومدم خونه دیدم بی قرار شدی و تب داری خیلی ترسیده بودم  تبت رو 39 درجه بود وقتی بغلت میکردم از داغی بدنت من خیس عرق میشدم خیلی سخت بود برای کسی که تا الان تجربه نداشته باشه. ساعت 3 صبح هم نمی تونستم به کسی زنگ بزنم تا بپرسم شانس منم اینترنت قطع بود نشد اطلاعات بگیرم برای پایین اور...
18 آبان 1391

بدون عنوان

 دیروز وقتی از خواب بیدار شدم    تصمیم گرفتم که وقتی بابایی از اداره اومد کل خونه رو تغییر دکوراسیون بدیم  . اول بابایی غر زد گفت بی خیال شو ولی من قبول نکردم مدل خیلی برام تکراری شده بود  ناهار رو که خوردیم شروع به کار کردیم. خیلی خوب شد اتاق خوابها رو هم زیر رو تمیز کردم خیلی خوشم اومدد. شما رو هم گذاشتیم پایین پیش مامان جون. گاهی اوقات دلم برات تنگ میشد ولی اینقدر کار بود که نمیشد بیام ببرمت بالا.تلفنی جویای حالت میشدم. بعد مامی جون زنگ زد گفت مادر(مادر بزرگم) رو بستری کردیم برای عمل قلب. یه دفعه ته دلم خالی شد خیلی ناراحت شدم استرس گرفت  دیگه بعد از اینکه کارها تموم شد دلم طاقت نیاورد با مامی جون رفتیم بیمار...
16 آبان 1391

این تعطیلات چند روزه

  پنجشنبه ناهار مامانم درست کرد اومدن خونه ما کار من خیلی اسون شد اخه وقت غذا گذاشتن و رسیدگی به رادوین رو نداشتم سریع ناهار رو خوردم یه دوش گرفتم و رادوینم بردم حموم  بعد متین جون  اومد خونمون تا کار ارایش و مو درست کردن رو شروع کنیم  مامانم رادوین رو نگه داشت منم به کارم رسیدم ساعت 6:30 از قزوین با  مامان جون اینا و عمو جون و خونوادش(عموی بابایی) حرکت کردیم  به سمت مهرشهر خیلی جاده شلوغ بود ترافیک بود هنوز وارد اتوبان نشده بودیم که ماشین ما خراب شد وای دیگه اعصابم خورد شده بود ماشین رو گذاشتیم خونه مامانی (مادربزرگ بابایی) با ماشین بابا و مامان جون(پدر شوهر و مادرشوهر) رفتیم ساعت 8 رسیدیم خیلی خوب و عالی بود &...
14 آبان 1391